تبليغاتX
گروه آموزشي فلسفه ومنطق شهرستان پاوه
 
گروه آموزشي فلسفه ومنطق شهرستان پاوه
 
 
نقدوبررسی کتب درسی وتبادل نظر بین همکاران آموزشی
 

عنوان مقاله: تطور ديالكتيك در گذر تاريخ و نقش آن در شكل‌گيري برخي جريانات تأثير‌گذار بر انديشه‌ي بشري با نگاهي اجمالي از 550 پيش از ميلاد تا اواخر قرن بيست                

موضوع: فلسفه

مؤلف: تحسيم الياسي

مدرك تحصيلي: فوق ليسانس تاريخ و فلسفه‌ي تعليم و تربيت

                                                                               

                                                                                           

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دیالکتیک تنها روشی است که درباره‌ی آن می‌توان گفت کم‌کم چشم روان را در منجلاب بزرگی که در آن فرو رفته است بیرون می‌آورد.

 

                                                                                                                    تاریخ فلسفه دکتر محمود هومن جلد اول ص 314

 

اشاره

 

 

   در این مقاله دیالکتیک به عنوان یک واژه و اصطلاح در دیدگاه متفکران و فیلسوفانی چون‌  زنون، سقراط، افلاطون، ارسطو، فلوطین، سن توماس، کانت، فیخته، هگل، پرودن، مارکس، انگلس، فویرباخ ، گورویچ، لوکاچ و اصحاب مکتب فرانکفورت چون هورکهایمر، هابرماس و آدرنو، همچنین صبغه‌ی هرمنوتیکی آن در آرای افرادی مانند شلایر ماخر، هایدگر، گادامر و ریکور و ... به اختصار بررسی شده است. گر چه آگاه شدن از دیدگاه اندیشمندان خود به تنهایی می‌تواند مترتب فواید بسیار باشد اما این نوشته در صدد است ضمن اشاره‌ی اجمالی به دیدگاه افراد یاد شده‌، تصویری از گستردگی مفهوم دیالکتیک و سیر تطور آن در گذر تاریخ و نقش بنیادی آن در نضج برخی از جریانات مؤثر بر اندیشه‌ی بشری ارائه نماید. سنگینی و گستردگی موضوع در کنار خامی نگارنده محدودیت‌ها و نواقص بسیاری بر نوشته حاضر تحمیل کرده است که تنها با وسعت نظر و طبع خطا پوش خواننده قابل اغماض است. گر چه در پایان کار فهرست منابع مورد استفاده به تفصیل آمده است اما لازم است برای حفظ هر چه بیشتر امانت یادآور شود، در تدوین نوشته حاضر از کتاب «دیالکتیک یا سیر جدالی» نوشته «ژرژ گورویچ» ترجمه‌ی دکتر حسن حبیبی استفاده‌ی بسیار شده است. در ضمن  قابل ذكر است به علت اشكالي كه در فيش‌هاي تحقيقي وجود داشت ارجاعات فاقد شماره صفحه و اطلاعات تكميلي است كه با توجه به دشواري بازنگري در مراجع مورد استفاده كار با اين كاستي‌ها ارايه مي‌گردد. اميد است خواننده‌ي كاستي‌هاي موجود در كار را تاب آورد.    

 

 

 

 

 

   «آندره لالاند» در فرهنگ فلسفی خود می‌نویسد: "این اصطلاح (دیالکتیک ) معانی گوناگونی دارد و تنها در صورتی قابل استفاده است که صریحاً معلوم شود در کدام یک از معانی به کار رفته است." «پوپر» در پایان مقاله‌ای تحت عنوان «دیالکتیک چیست؟» می‌گوید‌: "باید در کاربرد کلمه‌ی دیالکتیک خیلی دقت کنیم وشاید بهتر باشد اصلاً آن را به کار نبریم."

   در جلد دوم «فرهنگ فارسی معین» دیالکتیک: "جدل، روش مجادله‌ی منطقی و منطق مکتب کارل مارکس" معنا شده است. دکتر«عمید» نیز در فرهنگ لغت خود دیالکتیک را چنین معنا می‌کند: "علم منطق، جدل، طریقه‌ی مناظره، مناظره، روش جدل و محاوره‌ی منطقی، فن احتجاج از طریق سؤال و جواب، روش محاوره‌ی سقراط که عبارت از طرح سؤال‌های پیاپی و وادار ساختن طرف به تناقض‌گویی و مغلوب‌کردن وی بوده، امروزه منطق مکتب کارل مارکس را هم می‌گویند." 

   «علی آقابخشی» در خصوص دیالکتیک در کتاب «فرهنگ علوم‌سیاسی» خود می‌نویسد: "کاربرد بحث منطقی هنگام بررسی حقیقت یک عقیده یا تئوری، شیوه‌ی بررسی در منطق و فلسفه که همه‌ی اشیاء و پدیده‌ها را در حرکت و تغییر و دگرگونی مداوم می‌داند و پیشرفت را در مبارزه‌ی اضداد و تبدل از دگرگونی کمی به کیفی مشاهده می‌نماید. شاخه‌ای از منطق فلسفی که حالات بنیادی استدلال دقیق را آن چنان که پیاپی در آثار سقراط، افلاطون، ارسطو، رواقیان، کانت، هگل و مارکس و انگلس آمده است، منعکس می سازد."

   «شیوا کاویانی» در کتاب «خِردِ زیبا» می‌نویسد : "دیالکتیک  τικηκεδιαλ در اصل از واژه‌ی یونانی aisthegédia به معنای گفت‌و‌گو یا مکالمه مشتق شده که از آن هنر گفت‌وگو، بحث، مناظره و جدل، هنر آزمون انتقادی یک عقیده برای دست یافتن به حقیقت، جستجوی حقیقت از طریق بحث منظور بوده است."

   «ارسطو» دیالکتیک را ابداع زنون الیایی برای پاسخ‌گویی به تناقضات فرضیه‌ی پارمندیس می‌دانست. عده‌ای نیز تحت تأثیر هگل، هراکلیتوس افئائی را اولین دیالکتیسین دانسته‌اند . اما در واقع می‌توان سوفیست‌ها را به عنوان نخستین کاربران دیالکتیک در معنای گفت‌وگو شناخت چنان که «بابک احمدی» در کتاب «تردید» خود با استناد به گفته‌ی هگل که می‌گوید‌: پرسش‌ها در مکالمه‌ی افلاطون چنان طرح می‌شوند که پاسخ از پیش در آن‌ها نهفته است؛ می‌نویسد: "شاید بتوان گفت که مکالمه‌ی راستین می‌توانست کار سوفیست‌ها باشد ، که از آغاز مفهومی جزمی، یکه و عینی از حقیقت را شرط بحث قرار نمی‌دادند."   

    دیالکتیک برای «سقراط» فنی برای تحقیق‌، ابزاری برای آگاه‌کردن مردم از جهل خویش و روشی برای شناخت بود. او با طرح گفت‌و‌گويی، از کلیات یا جزئیات موضوع مورد بحث سؤال می‌نمود و از سؤالی به سؤال دیگر می‌رفت تا پس از شنیدن پاسخ‌ها نقاط ضعف و تناقضات آن را شناسایی کرده و با اشاره به آن‌ها طرف مقابل را به تناقض‌گویی بیشتر وا دارد تا خود سرانجام به تصحیح پاسخ‌هایش بپردازد . دیالکتیک سقراط گاه «مایوتیک» گاه نشان دهنده وگاهی ردکننده و آزمایش‌کننده بود . گر چه «هگل» در انتقادی از سقراط و شاید هم افلاطون می‌گوید"بیشتر پرسش‌هایش را چنان پیش می‌کشد که پاسخ آن‌ها یا آری است یا نه . گویی مکالمه شکل خوبی است برای ارائه‌ی یک دلیل."

   ضمن شناخت جایگاه سقراط، باید، دیالکتیک را میراث «افلاطون» شناخت . او در رساله‌ی «فدروس» می‌گوید  "من به این روش قسمت‌کردن و نتیجه‌ی کلی گرفتن علاقه‌ی بسیار دارم . این روش در سخن‌گفتن و در فکرکردن به من کمک بسیار می‌کند کسانی که این هنر را دارند من تاکنون دیالکتیسین خوانده‌ام." افلاطون دیالکتیک را روش ادراک ایده‌ها، ابزار باهم‌نگری أشیاء و عامل تعالی فکر می‌داند و آن را چون روشی از اندیشیدن، که سبب معرفتی حقیقی از وجود انسان و جهان می شود، ارج می‌نهد . در واقع دیالکتیک برای افلاطون روشی است که با آن ورای احساسات فریبنده و افکار ناپایدار به کشف معقول می‌پردازد. و آن را گاه، فرایندی از تفکر وگاه، فرایندی از بحث می‌داند .

   دیالیکسین نزد افلاطون کسی است که علوم را نه منفک که در ارتباط با هم و در امتداد وجود حقیقی ببیند و بدون یاری گرفتن از حواس و تنها با عقل، می‌کوشد، مثال هر چیز را در یابد و به خیر حقیقی نایل آید.

  دیالکتیک نزد «ارسطو» به جایگاه پیشین (پیش از سقراط ) رجعت یافت .او دیالکتیک را در حد منطق صوری فرو کاهید و آن را تنها روشی استدلالی برای بحث پیرامون عقاید مورد پذیرش یا اصول اثبات نشده‌ی علمی خواند. چنان که آن را برخاسته از مسلمات و مشهورات و معادل با جدل دانست که در مقابل برهان قرار می‌گرفت و برای تمرین عقلی و ابطال آرای باطل دیگران مفید بود. او استدلال دیالکتیکی را چون جریانی انتقادی که در بحث از اصول ابتدایی همه‌ي علوم کاربرد داشت می‌فهمید و دیالکنیک افلاطون را که ورای تکثرهای متعین، صورت واحدی را جستجو می‌کرد نپذیرفت .

   «فلوطین» دیالکتیک را گران‌بهاترین استعداد انسان می‌خواند و در «تاسوعات» سوم، پنجم و ششم به تبیین آن پرداخت. او که در پی فرا رفتن از مذهب افلاطونی است، آغاز دیالکتیک را نه در امور معقول که در امور محسوس می‌داند چنان که برای او کثرت لایتناهی ماده امکان عروج به عالم معقول و حرکت از کثیر به جانب واحد را سبب می‌شود. در این جا است که یکی از تفاوت آراء افلاطون و فلوطین آشکار می‌شود چرا که افلاطون ماده را مانعی برای عروج به عالم مثال می‌دانست و فلوطین آن را ابزاری برای برشدن به عالم معقول می‌شمارد.

   «سنت آگوستین» که بین عرفان فلوطینی و نظرات دیالکتیکی برخی فلسفه‌های مسیحی ارتباط برقرار کرده است دیالکتیک را حرکت روح‌القدس که باعث فراشد عالم مخلوق به جانب خالق می‌شود، می‌داند .

   در قرون وسطا دیالکتیک همان منطق بود و تنها بخشی از آن مورد قبول واقع می‌شد که با مضامین دینی سازگار بود . «سن توماس» آن را هنر مباحثه‌ی نازا و« داس اسکوت» آن را هنر گفتگو از همه و هیچ می‌دانست. در این دوره دیالکتیک به فن زبان‌بازی تقلیل یافته بود به طوری که متأثر از همین بدبینی، بعدها « دورکیم» و« موس» از آن بیزاری جستند . «ژان لویی ویوس» (1540-1492 اسپانیا ) دیالکتیک را نه روشی برای یافتن حقیقت که شیوه‌ای برای پیروزی استدلال می‌دانست به همین دلیل آن را به عنوان روش تعلیم و تربیت ممنوع کرد.

   «کانت» دیالکتیک را منطق نتایج غلط می‌خواند و رسالت فلسفه‌ی خود را مقابله با آن می‌دانست او می‌گفت، منطق که ابزاری برای اجتناب از خطاست به عنوان منبع استخراج دانش به کار رفته که این سرچشمه‌ی خطاها و همان دیالکتیک است. منتقدان او بر این باورند، گرچه کانت در صدد بود ثابت کند دیالکتیک سرچشمه‌ی خطاهاست اما در عمل نشان داد خطایی که بدون دیالکتیک گریبان تفکر را می‌گیرد بس بزرگتر است .

  شاید نتوان هیچ متفکری را به اندازه کانت در تکامل مفهوم دیالکتیک مٶثر دانست. او با ترکیب دیدگاه‌های کلاسیک و قرون‌وسطایی در تعریفی دگرباره از دیالکتیک آن را مطالعه‌ی رابطه‌ی منطقی اصول یا مفاهیم، مطالعه‌ی تجربی روابط اصول و مفاهیم با حقایق عینی به منظور تأیید یا تکذیب آن‌ها و تلاشی برای کشف تناقض در ترکیب‌های منطقی دانست . در کتاب «نقد عقل محض» دیالکتیک، راهی برای حل بخشی از مسائل متافیزیک مانند جبر و اختیار، حدوث و قدم و اثبات وجود خدا با ارائه‌ی راه حل‌های تناقض آمیزی تحت عنوان تز و آنتی‌تز دانسته شده است. بعدها «فیخته» با افزودن سنتز آن را دیالکتیک عینی نامید.

   «فیخته» با طرح این ایده که دیالکتیک به مثابه‌ی حرکتی، هم چیز مورد ادراک و هم مدرک را در بر می‌گیرد، باب تازه‌ای در فهم آن گشود او این مفهوم جدید را در جمله‌ي مختصر و معروف خود، "تنها در میان افراد انسانیست که انسان موجودی انسانی می‌شود." نشان می‌دهد. او فاعل شناسا و موضوع شناسایی را مکمل هم دانسته و چون مطلق را خارج از دیالکتیک قرار می‌دهد معتقد است؛ دیالکتیک هر چه که مطلق نیست را به طور مؤثری نسبی می‌سازد . به وسیله‌ی «هگل» دیالکتیک شکل یک نظریه‌ی سیستماتیک به خود گرفت. او که به همراه فیخته و شلینگ پایه‌گذار دیالکتیک ایده‌آلیستی محسوب می‌شود؛ دیالکتیک رافرایندی دقیقاً فنی می‌داند که حقیقت به وسیله‌ی آن حاصل می‌شود. او معتقد است جهان، مخلوق نوعی شعور است که خارج از انسان وجود دارد و آن را ایده‌ی مطلق می‌نامد . ایده نخست در بطن خود تکامل می‌یابد و سپس در مرحله‌ی معینی از تکامل در طبیعت متجلی می‌شود در نظر او دیالکتیک قانون منطق است. منطقی که هرگونه جدایی بین اندیشه و اشیاء را نفی می‌کند و مکانیسمی است که اندیشه توسط آن خود را به پیش می‌راند و کمال می‌بخشد و در خلال آن کمیت به کیفیت تغییر می‌یابد . به نظر هگل حرکت جهان حرکت روح مطلق است حرکتی تکاملی که بر اثر تضاد درونی پدیده‌ها ایجاد می‌شود. هر ایده‌ای از راه عبور از ضد خود به سوی یک وحدت عالي‌تر سیر می‌کند یعنی تناقض دو ایده‌ی محدود موجب پیدایش ایده‌ی کامل‌تر می‌شود این ایده‌ی جدید با ایده‌های دیگر در تناقض قرار می‌گیرد و منجر به نفی‌ای جدید و ظهور ایده‌ای جدیدتر می‌گردد. هگل حقیقت را در حال شدن می‌داند و بر خلاف سلف خود، فیخته، ایده‌ی مطلق یا خدا را نیز در روند سه‌گانه‌ی تز، آنتی‌تز و سنتز قرار می‌دهد. خدای او که در دیالکتیکی فرویاز از خویشتن خویش گسسته است تنها با دیالکتیکی فرایاز است که به آرامش می‌رسد . او خدا را بدون عالم خلق چیزی نمی‌داند و خداوندیش را پیش از خلق عالم نه تنها برای انسان که برای خدا نیز غیر قابل شناسایی می‌پندارد.

   «پرودن» در خصوص فرایند دیالکتیکی سه‌گانه‌ی هگل معتقد است؛ قضایای جدل‌الطرفینی یا همان تز و سنتز حل شدنی نیستند. مسأله این نیست که که این دو را در هم آمیزیم، که نتیجه‌ی چنین کاری نابودی آن‌ها خواهد بود. بلکه نکته، تعادل لاینقطع آن‌هاست . این تعادل زاده‌ی سنتز نیست بلکه ناشی از عمل متقابل تز و آنتی‌تز است‌. او این تعبیر جدید را جستجوی تعادل‌های موجود در تنوع می‌نامد.  

   «کارل مارکس» واضع اصلی مذهب دیالکتیک مادی برخلاف هگل که حرکت دیالکتیکی را از ذهن شروع می کند نخست آن را در اشیاء می‌جوید‌. چنان که «لنین» در تأیید مارکس دیالکتیک را مطالعه‌ی تضاد در جوهر اشیاء می‌داند‌. گر چه مارکس از میراث فکری قرن نوزده اعم از فلسفه‌ی آلمانی، اقتصاد انگلیسی و سوسیالیسم فرانسوی بهره‌های زیادی برد اما موضعش در برابر دیالکتیک هگل را مدیون سلسله مقالات «فویر باخ» است که مدت‌ها قبل از وی تحت عنوان تزهای مقدماتی منتشر شده بود‌. «فویر باخ» می‌نویسد : فلسفه‌ي هگل آخرین پناهگاه خداباوری است، بنابراین باید ازمیان برده شود. این کار زمانی صورت می‌گیرد که دریابیم، رابطه‌ی حقیقی تفکر و هستی فهم این نکته است که هستی حامل است و تفکر محمول‌. این تفکر است که از هستی سرچشمه می گیرد نه آن چنان که هگل می‌گوید هستی از تفکر. با همین استدلال، مارکس باور هگل در خصوص رابطه‌ی تفکر با واقعیت را خطا می‌داند چرا که هگل واقعیت را بسط و تکامل ایده می‌دانست. او در این باره می‌گوید: این فریب‌کاری که دیالکتیک هگل به آن می‌انجامد و تنها کارش این است که هر چه را که هست دگرگونه سازد را باید وارونه کرد. او دیالکتیک خود را «انسانگرایی» واقعی می‌داند که در مقابل دشمنی سرسخت چون «روح گرایی» یا «ایده‌آلیسم» ایستاده است . مارکس تولید افکار، تصورات و وجدان‌ها را بی‌واسطه در فعالیت مادی انسان می‌داند چنان که می‌گوید : "انسان ، انسان را می‌آفریند. و یا «طبیعت‌گرایی» کامل جزء «انسان‌گرایی» است و «انسان‌گرایی» کامل جزء «طبیعت‌گرایی»".  سه قانون مهم مکتب دیالکتیک مادی، که تحت عنوان منطق دیالکتیک، هم به ماده و هم به اندیشه تعمیم می‌یابد چنین‌اند :١- قانون منازعات متقابل که هر چیز قابل مشاهده و یا ذهنی را، ترکیبی از عناصر متضاد می‌داند و همین تضاد را در نهایت باعث تغییر مجدد آن‌ها می‌شمارد. ٢- قانون انتقال کمیت به کیفیت که بر اساس آن هر پدیده‌ی عینی یا ذهنی در جریان تغییر از حالت کمی پنهان به حالت کیفی آشکار تکامل می‌یابد. ٣- قانون نفی در نفی که به موجب آن هر پدیده که حاصل تضاد‌های پیشین است، خود مشمول قانون تضاد و نفی مجدد می‌گردد .

   «انگلس» دیالکتیک را فراتر از منطق صوری روشی برای کشف نتایج بدیع می‌داند که نطفه‌ی جهانبینی جامع‌تری را در خود دارد. او در مقدمه‌ی کتاب«دورینگ» مفهوم دیالکتیک را چنان وسیع می‌گیرد که بر اساس آن نه تنها ارسطو، دکارت و اسپینوزا که تمامی فلاسفه‌ی قدیم را دیالکسین می‌شمارد. او که پرچمدار مارکسیسم علمی محسوب می‌شود مدعی است قانون دیالکتیک را می‌توان و باید از علم به دست آورد چنان که پرسش‌های معرفت‌شناختی و اخلاقی نیز با پیشرفت علم پاسخ می‌یابند. این تعبیر از دیالکتیک هگل و مارکس مخالفت‌هایی را در بر داشت که در نهایت با تحلیل‌های «لوکاچ» و«کارل کرش» به مارکسیسم غربی انجامید . لوکاچ در «تاریخ و آگاهی» می‌نویسد "تاریخ آدمی چنان که هگل و مارکس می‌گویند محل آشکار شدن خرد است که باید به صورت دیالکتیکی ادراک شود."  به همین استدلال از تجربه‌گرایان و اصلاح طلبانی که واقعیت‌های اجتماعی را از کل جدا می‌کنند انتقاد می‌کند چرا که فاصله‌ي وضعیت موجود با وضعیت مطلوب را ناشی از جدایی تفکر و عمل می‌داند که در فرایند تاریخ امری غالب بوده که نه با اقدامات تجدید نظر طلبانه که تنها با فهم دیالکتیکی تاریخ قابل حذف است. این جنبه انتقادی افکار لوکاچ به نضج نظریه‌ی «انتقادی» «مکتب فرانکفورت» انجامید. افرادی چون «هورکهایمر» ، «ویزنگروند»، «آدرنو»، «مارکوزه» و «فروم» که به اصلاح تمدن بشری از طریق برنامه‌های عملی وانقلابی ناامید شده بودند و بر خودبسندگی فلسفی دیالکتیک تاکید داشتند این نظریه‌ی انتقادی را در عرصه‌های اقتصاد، سیاست،ادبیات و حتی روانکاوی وارد کردند .آن‌ها، افراط در عقلانیت ابزاری که باعث اضمحلال ارزش‌های انسانی شده بود را به باد انتقاد گرفتند . این انتقادها ابتدا در مقاله‌ي «پایان خرد» هورکهایمر علنی شد و بعد در «دیالکتیک روشنگری» اثر مشترک هورکهایمر و آدرنو به اوج رسید . آن‌ها بر این باورند که «اسطوره» و «خرد» هر دو در تلاش برای رهایی از نیروهای رازآلود پدیدار می‌شوند تا نیاز بشر را پاسخ دهند. و «آدرنو» در «دیالتیک منفی» راه رهایی از این نیروهای راز آمیز را دیالکتیک دانست. چرا که دیالکتیک با راهانیدن خرد از قید و بندهایی که در بیرون بر آن عارض شده‌اند این امکان را برای خرد به وجود می‌آورد که شناخت ذهنی و شناخت عینی را به هم مرتبط سازد. این دو اندیشمند (هوركهايمر و آدرنو) در پیش‌گفتار کتاب تلخ اندیشانه‌ی خود می‌نویسند: هدفی که پیش روی خود قرار داده‌ایم دانستن این نکته است که چرا انسانیت به جای آن که به شرایطی به راستی انسانی وارد شود در گونه‌ی تازه‌ای از بربریت غرق شده است. آن‌ها در پاسخ به این پرسش، عدم استفاده از دیالکتیک را موجب تسلط خرد ابزاری و ظهور بحران‌های معاصر دانسته‌اند . مکتب انتقادی که بنیانش بر رد «پوزیتیویسم» استوار است بار دیگر دیالکتیک را در کانون اندیشه‌ی قرن بیستم نشاند‌. شاید آن‌چه درخصوص دیالکتیک انتقادی گفته شده را بتوان در گفته ی «پیر ژان لاباریا» در مصاحبتی که با «رامین جهانبگلو» در« نقد خرد مدرن» بیان کرده است خلاصه کرد. او می‌گوید: "تجربه دیالکتیک برای من عبارت از آن است که هیچ چیز به واقعیت نیفزایم و بگذارم واقعیت در توانایی نو شدن محض خود به سر برد . دیالکتیک بخصوص برای من تجربه‌ی نفی است پس دیالکتیک ایجاد امکانی برای از میان بردن تمام پیشداوری‌ها و آن گونه که هگل می‌گوید تمام صورت‌بندی‌های شناخته شده است."

   « ژرژ گورویچ» که تا دهه‌ی شصت کرسی استادی دانشگاه «سوربون» را در اختیار داشت در کتاب «دیالکتیک یا سیر جدالی و جامعه شناسی» می نویسد " ... کلیه ی دیالکتیک‌هایی که از جنبه‌ی تاریخی معروفند و حتی متعین‌ترین آن‌ها ... به درجاتی متفاوت حلقه‌به‌گوش نظرگاه‌های جزمی پیش پذیرفته گشته‌اند." او وظیفه‌ی اصلی دیالکتیک را ویران ساختن کلیه‌ی مفاهیم اکتسابی و متبلور می‌داند تا از مومیایی شدن آن‌ها جلوگیری کند . به همین خاطر باید ضد جزمی‌ باشد و هرگونه موضع‌گیری فلسفی و علمی پیشین را کنار گذارد .   

   اما دیالکتیک در «هرمنوتیک» حامل معنای دیگری است . «شلایرماخر» بر خصلت دیالکتیکی فهم تاکید دارد. حلقه‌ی هرمنوتیک نیز تنها به مدد دیالکتیک قابل فهم است؛ چنان که در دیدگاه هایدگر و گادامر رابطه‌ی دیالکتیکی بین کل و اجزا منجر به فهمی دوری می‌شود که همان حلقه‌ی هرمنوتیک است. «گادامر» که روش تجربی را در فهم مقولات انسانی ناکارآمد می‌داند به دامن دیالکتیک می‌گریزد و چاره را در امتزاج افق‌های معنایی مفسر و موضوع می‌داند که به مدد فرایند دیالکتیکی پرسش و پاسخ بین موضوع و مفسر حاصل می‌شود. گادامر که در اساس فهم را مقوله‌ای تاریخمند و متأثر از سنت می‌داند معتقد است؛ فهم پدیده‌های هرمنوتیکی بر اساس دیالکتیک و درجریان گفت‌وگو و پرسش‌وپاسخ دوجانبه بین سوژه و ابژه، أثر و مفسر و یا طرفین گفت‌وگو ممکن می‌شود. در حقیقت از نظر گادامر فهم تنها از طریق دیالکتیک پرسش و پاسخ و به واسطه‌ی زبان به وقوع می‌پیوندد که در این معنا دیالکتیک او متفاوت از دیالکتیک متافیزیکی افلاطون و هگل می‌باشد. گر چه خود در اصل دیالیکتیکی دانستن تجربه، مدیون هگل است. (هگل در روش شناسی همانند یونانیان بر این باور بود که روش حقیقی به اشیاء اجازه‌ی سخن‌گفتن می‌دهد.) «ریکور» نیز در کتاب «انسان خطاکار» می‌نویسد‌: گفتمان دیالکتیکی تلاش می‌کند بین اعمال عقلی و انگیزشی، عقل نظری و عقل عملی، اراده‌ی جمعی واراده‌ی فردی ارتباط برقرار کند. او دیالکتیک را امکانی برای مفسر می‌داند تا از تبیین متن که مقدم بر تفسیر است فراتر رفته و بر اساس آن به تفسیر و فهم عمیق‌تری از متن دست یابد. او این رابطه‌ی دیالکتیکی بین تبین و تفسیر را حلقه‌ی هرمنوتیک می‌داند که از معنای هایدگری و گادامری آن متفاوت است .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع :

 

١- آقا بخشی، علی،فرهنگ علوم سیاسی،بهرنگ،١٣٦٦

٢- احمدی، بابک، کتاب تردید، نشر مرکز، تهران، ١٣٧٧

٣- احمدی، بابک،مدرنیته و اندیشه‌های انتقادی، نشر مرکز،١٣٧٣

     ٤- پارسا، خسرو، پسامدرنیسم در بوته ی نقد، انتشارات آگاه، تهران، ١٣٧٧

٥- جهانبگلو، رامین، نقد عقل مدرن، جلد دو، سپهر اندیشه، تهران، ١٣٧٧

     ٦- جهانبگلو، رامین،شوپنهاور و نقد عقل کانتی، محمد نبوی، نشر نی، تهران، ١٣٧٧

٧- حمید، حمید، انسان و اندیشه،

     ٨- عمید، حسن، فرهنگ عمید، انتشارات امیر کبیر، تهران،

٩- سجادی، سید مهدی، تبیین رویکرد استنتاج در فلسفه ی تعلیم وتربیت تهران،١٣٨٠

١٠- شاتو،ژان، مربیان بزرگ، غلام حسین شکوهی، انتشارات دانشگاه تهران

١١- شی یرمر،جرمی، اندیشه ی ساسی کارل پوپر،عزت اﷲ فولادوند،طرح نو،تهران،١٣٧٧

١٢- فاستر، مایکل، خداوندان اندیشه ی سیاسی، جلد اول قسمت اول ،جواد شیخ الاسلامی، امیر کبیر، تهران،١٣٦١

     ١٣- کاویانی، شیوا، خرد زیبا، نشر سی گل، ١٣٧٥

١٤- گورویچ، ژرژ، دیالکتیک یا سیرجدالی و جامعه شناسی، حسن حبیبی، مرکز بررسی‌های اسلامی، قم،١٣٥١

١٥- لین و لنکسترف خداوندان اندیشه‌ی سیاسی، جلد سوم قسمت اول، علی رامین، امیرکبیر،١٣٦٢

١٦- مصباح، محمد تقی، پاسداری از سنگرهای اندیشه، موسسهی در راه حق و اصول دین، قم،١٣٥٧

     ١٧- معین، محمد، فرهنگ معین،جلد دوم، امیر کبیر،١٣٧١

     ١٨- نجف‌زاده، رضا، مارکسیسم غربی و مکتب فرانکفورت، قصیده سرا،١٣٨١

     ١٩- واعظی، احمد، هرمنوتیک، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه ی اسلامی،تهران،١٣٨٥

     ٢٠- یاسپرس، کارل، کانت، عبدالحسین نقیب زاده،طهوری،١٣٧٢

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 11:25  توسط گروه آموزشی فلسفه و منطق  | 

  انسان همواره در پي دانستن بوده است. به اطراف خود نگريسته‌ است و از ديدن اشياء، حوادث و پديده‌ها دچار حيرت و شگفتي شده و اين شگفتي او را به پرسش واداشته و در پي پاسخ بوده است. جهان واقعيت دارد  يا وهم و خيال است؟ آيا مي‌توان جهان را مورد شناسايي قرار داد يا نه؟ چه ميزان دانسته‌هاي ما قابل اتكا و اطمينان هستند؟ آيا جهان در پي غايتي است يا خير؟ آيا جهان ثابت است يا متغير؟ چه چيزي خوب و چه چيزي بد است؟ آيا انسان در قبال جهان مسؤليتي دارد يا خير؟ آيا انسان مجبوراست يا مختار؟ زمان يعني چه؟ سعادت چيست؟ بين زبان و انديشه چه رابطه‌اي وجود دارد؟ بين شكل و محتوا چه نسبتي مي‌توان برقرار كرد؟ اين‌ها و بسياري سؤال ديگر به درازاي تاريخ بشر قدمت دارند و انسان‌ به طرق مختلف در پي يافتن پاسخ آن‌ها بوده ‌است. ابتدا انسان سعي مي‌كرد با خرافات، اوهام و اسطوره پاسخ چنين سؤالاتي را بيابد تا اين كه قريب به 2500 سال پيش چرخشي تاريخي اتفاق افتاد. يونانيان در 500 سال قبل از ميلاد راهي تازه براي پاسخ‌دادن به سؤالاتشان آزمودند. افسانه‌ها و اسطوره‌ها ذهن نقاد آن‌ها را قانع نمي‌كرد لذا دست به دامان عقل شدند بلكه از طريق آن از حيرت و شگفتي برهند و براي سؤالات بي‌پايان‌شان پاسخي بگيرند. آن‌ها دست به تلاشي عقلي زدند كه خود سرآغاز فلسفه بود. گرچه سؤالات فلسفي با ظهور انسان بر كره‌ي خاكي مطرح بودند اما مواجهه‌ي عقلاني با  چنين سوالاتي است كه آغاز فلسفه دانسته مي‌شود.

فلسفه چيست؟

  معناي لفظي فلسفه:  philosophia «فلسفه» واژه‌اي‌ يوناني مركب از دو لفظ  philo «فيلو» به معناي دوستدار و  Sophia «سوفيا» به معناي دانايي است كه ترجمه‌ي تحت لفظ آن دوستدار دانايي مي‌شود. گر چه نخستين بار فيثاغورث انديشمند و رياضيدان بزرگ يوناني خود را به اين نام خوانده اما با سقراط اين اصطلاح شناخته شد و زمينه‌ي استعلاي آن از دوستدار دانايي تا دانشمند فراهم گرديد.

  معناي اصطلاحي فلسفه از زبان چند فيلسوف:

 افلاطون: " فلسفه با نقد آراء موجود متولد مي‌شود و تلاش مي‌كند تا به حقيقت امور دست يابد."

ارسطو: "دانش درباره‌ي امر واقع چيزي است و دانش علت وقايع چيزي ديگر و اين دانش اخير است كه حوزه‌ي معين فلسفه را تشكيل مي‌دهد."

 ملا صدرا: "فلسفه عبارت است از استكمال نفس انساني در شناخت حقايق موجودات آن‌چنان كه هستند و حكم به وجود آن موجودات به صورتي تحقيقي و برهاني و نه ظني و تقليدي به قدر وسع آدمي." 

هگل: "فلسفه زماني آغاز مي‌شود كه تحقيق و شناخت جهان به مثابه يك كل تام و تمام آغاز شود و وجود با كيفيت جهاني‌اش در نظر گرفته شود و ذات و نفس انديشه مورد تفكر قرار گيرد."

   در واقع فلسفه در پي يافتن قوانين عمومي و كلي طبيعت، جامعه و انديشه است و در اين راستا علوم مواد خام و اوليه‌ي تحقيق فلسفي را تدارك مي‌بينند. به تعبير ديگر علوم در پي تشريح جهان هستند و فلسفه در پي تبيين و تفسير جهان. فلسفه فرضيات و نتايج چند علم را ارزيابي كرده و از آن‌ها نظريه و جهان‌بيني واحد و جامعي تدارك مي‌بيندكه توضيح‌دهنده‌ي جهان باشد. اين در حالي است كه خود اين علوم  متأثر از فلسفه‌ شكل گرفته و دست‌كم در اصول و مباني وام‌دار فلسفه‌اند.

منابع:

كاوياني، شيوا، خرد زيبا، تهران، نشر سي‌گل، 1375

صادقي، محمدرضا، انديشه‌ي شناخت، تهران نشر احتشام،1375

ترابي، علي‌اكبر، فلسفه‌ي علوم، تهران، اميركبير،1347

حميد،حميد، انسان و انديشه

 

 

                                                                                                                                                                                                      سرگروه فلسفه ومنطق شهرستان پاوه   تحسيم الياسي

                                                                                                                                

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 7 بهمن1389ساعت 11:14  توسط گروه آموزشی فلسفه و منطق  | 

پیام تبریک

 

دوست وهمکار گرامی جناب آقای سید هدایت

 

 سجادی پذیرفته شدن جنابعالی در آزمون دکتری

 

 فلسفه علم و تکنولوژی پژوهشگاه علوم انسانی و

 

 مطالعات فرهنگی تهران را به شما،جامعه فرهنگیان

 

 شهرستان پاوه و نیز به همه فرهنگ دوستان دیار

 

 خوبان، هورامان و کردستان تبریک می گویم.

 

                                      عرفان زمردی

 

                                            اسفند 1386

 

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 21:29  توسط گروه آموزشی فلسفه و منطق  | 

مجموعه سوالات فلسفه پيش‌دانشگاهی

(۱)

 

 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت 12:11  توسط گروه آموزشی فلسفه و منطق  | 

حكمت يونانيان، حكمت ايمانيان

دكترعبدالكريم سروش

اشاره: دكتر عبدالكريم سروش در سخنراني اخير خود  در دانشگاه اميركبير باعنوان "حكمت يونانيان، حكمت ايمانيان" به نكات درخور توجه و مهمي اشاره داشتند. به نظر مي‌رسد ايشان با الهام از اشعار شيخ بهايي و انديشه‌هاي مولانا سعي نموده‌اند به نظريه‌پردازي براي تبيين روشنفكري ديني بپردازند. از اين‌رو گزيده‌اي از سخنان ايشان ـ با ويرايشي بسيار مختصرـ از نظر خوانندگان مي‌گذرد.

  من اين تعبير را [حكمت يونانيان، حكمت ايمانيان] از يكي از شعرهاي شيخ‌بهاء‌الدين عاملي كه در قرن يازدهم در ايران مي‌زيست گرفته و عنوان سخن كرده‌ام تا در اطراف آن براي شما نكاتي را كه مبتلابه وضع فكري امروز ما هست بگويم.

   شيخ‌بهاء‌الدين عاملي فرد بسيار مشهوري است و به دليل ذوفنون بودن در ميان ما ايرانيان شهرتي افسانه‌اي يافته است. پاره‌اي از كارها، صنعت‌ها و مهندسي‌هاي غريب و شگفت‌انگيز را در اصفهان به او نسبت مي‌دهند. وي در ادب، دين، فقه، رياضي، نجوم و فيزيك دستي داشت. شيخ بهايي چندين كتاب به‌نام "نان و حلوا"، "شير و شكر" و... دارد كه مشتمل بر اشعار فارسي است. عنوان سخنراني من ـ حكمت يونيان و حكمت ايمانيان ـ از اشعار كتاب نان و حلواي او گرفته شده است. نان و حلوا اشاره به نعمت‌هاي فريبنده دنيوي است. در آنجا شيخ بهايي به پيروي از مولوي ما را دعوت مي‌كند كه نوعي از حكمت را كه او حكمت يونانيان مي‌خواند فرونهيم و نوع ديگري از حكمت را برگيريم كه او آن را حكمت ايمانيان مي‌نامد:

  چند و چند از حكمت يونانيان                            حكمت ايمانيان را هم بخوان

  روايتي است كه پاره‌اي از محدثان از پيامبر آورده‌اند كه "باقيمانده غذاي مومن شفاست." شيخ بهايي به اين روايت اشاره مي‌كند و مي‌گويد كه پيامبر اسلام گفت كه باقيمانده غذاي بوعلي و ارسطو شفاست؟ شما كه پس‌مانده‌هاي فكري آنها را مي‌خوريد شفاي روحي پيدا نمي‌كنيد. آن حكمت يونانيان است و حكمت يونان [ديگر] كافي است، امت اسلام و تمدن
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 12:30  توسط گروه آموزشی فلسفه و منطق  | 

« مابعد الطبيعه در دورانهای مختلف »

مابعد الطبيعه به عنوان بخشی از فلسفه مطرح می شود. دو قسم ما بعد الطبيعه داريم؛ 1ـ به عنوان امور عامه ( الهيات بالمعنی الا عم ) 2ـ به معنای اخص ( خداشناسی)؛

موضوع هر عملی عبارت است آن چيزی كه ما از عوارض ذاتی آن بحث می كنيم.

در دوره های مختلف نگرشهایمختلفی نسبت به ما بعد الطبيعه وجود دارد.

بنابر نظر ارسطو ، موضوع مابعدالطبيعه عبارت است  از موجود از ان حيث كه موجود است.

در دوران جديد، براي فيلسوفانی مثل دكارت و دكارتيان[اسپينوزا، لايب نيستی و ...] موضوع فلسفه جوهر است. به نظر دكارت سه قسم جوهر داريم ، خدا ( كمال ) ، جهان ( بعد و امتداد) و انسان يا من (فكر ). به نظر اسپينوزا يك جوهر داريم و آن خداست و دوتايی بعدی حالات و صفات جوهرند. به نظر كانت ؛ موضوع ما بعد الطبيعه ديگر وجودشناسی (انتولوژي) نيست ، بلكه شناخت شناسی (اپيسمتولوژی ) است. و تحت اين سوال مطرح می شود كه ما چه ميتوانيم بدانيم؟

اما هايدگر دوباره موضوع مابعد الطبيعه را به وجود شناسی بر ميگرداند اما نه معناي جهان شناسي ارسطويي ؛ به قول هايدگر ارسطو با اينكه موضوع مابعد الطبيعه را وجود مطرح كرده است اما سراغ بحث مقولات (كاتگوريا) كه مربوط به ماهيت است نه وجود مي رود.

به نظر هايدگر موضوع مابعد الطبيعه وجود است ، اما مفهوم وجود با عدم همراه است .

به همان اندازه كه وجود آشكار است، به همان اندازه پنهان است لذا موضوع ما بعد الطبيعه تحليل وجود انسان است. نزديكترين وجود به ما انسان است، وقتي انسان را بررسي مي كنيم موجودي است كه داراي امكاناتي است و مي تواند آنها را انتخاب كند.فرق انسان با موجودات ويگر در همين انتخاب است.و اگر چيزي باعث شود كه انسان انتخابهاي اصيل نداشته باشد؛ مانند حجابي است كه انسان را از خودش دور مي كند و به نظر او امروز تكنولوژي به جاي انسان انتخاب مي كند.

براي گروههاي ديگر فلاسفه ؛مسايل ديگري مطرح است. مثلا گروهي فيلسوفان تحليلي ( فلاسفه ؛ مسايل تطبيقي هستند. گروهي نيز پوزيتويسم هستند.و در هر دوره نيز جريانهاي مخالف و برانداز مابعدالطبيعه نيز وجود داشته است.

براي مثال نيچه ،جريان براندازي مابعدالطبيعه دارد.

و مابعدالطبيعه رقباي سرسختي نيز دارد از جمله دين و علم.

                                   خانم ثريا زرساو

                                    دبير درس فلسفه و منطق دبيرستان الزهرا

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه 4 بهمن1386ساعت 10:30  توسط گروه آموزشی فلسفه و منطق  | 

باسمه تعالي

جوابيه گروه فلسفه و منطق سازمان آموزش و پرورش استان كرمانشاه

سلام عليكم

عطف به نامه شماره 470/1418-5/2/85ضمن تشكر از بذل توجه و عنايت گروه فلسفه‌ومنطق آن منطقه نسبت به فعاليت‌هاي گروه فلسفه‌ومنطق استان،به استحضار مي‌رساندكه در پاسخ به موارد ذكر شده در نامه فوق‌الاشاره لازم است مطالبي را متذكر شود.

اولاً:درخصوص ارتباط اين گروه بانواحي ومناطق كه صرفاً از طريق مكاتبه يا تلفن بوده است تاحدودي مورد قبول است‌وليكن اين گروه به دليل بضاعت مالي و امكانات ديگر نتوانسته است جلسات حضوري تشكيل دهدكمااينكه درطي شش‌ماه طرح توجيهي‌و اجرايي گردهمايي يكروزه استاني را تهيه وبراي تامين اعتبارات آن از طريق سازمان اقدام نمود كه به دليل عدم وجود بودجه مورد پذيرش سازمان واقع نشد.

ثانياً:طرح مسابقه كتابخواني كه از طريق دبيرخانه كشوري پيشنهاد و توسط گروه فلسفه‌ومنطق اجرا گرديد.كه جهت تصحيح و اعلام نتايج به دبيرخانه ارسال شد ونتايج آن طي شماره 403/4699/691-6/2/85در تاريخ 18/2/85به اين گروه واصل شده است كه متعاقباً طي نامه رسمي به آن منطقه اعلام خواهد شد.

رابعاً:اين گروه و ديگر گروههاي در سي استان درسنوات قبل ازمناطق ونواحي استان بازديد كامل داشته ونتايج آن را تهيه وگزارش نموده‌اندكه در سال 1383نيز اين گروه ازپاوه وجوانرود ديدار داسته است.ليكن به علت كمبود اعتبارات سازمان بازديد از نواحي و مناطق در سال تحصيلي85-84 مسكوت‌عنه شد.

خامساً:از طرح ايجادوبلاگ اينترنتي آن منطقه تشكر به عمل مي آيد و جهت اطلاع و استفاده همكاران طي‌نامه رسمي اعلام مي‌گردد.

درپايان لازم به ذكر مي‌باشد اين گروه توقع داشت كه آن سرگروه محترم همانند ديگر مناطق،خود ارتباط حضوري را با اين گروه حفظ مي‌نمود .چ/19/2

                                گروه آموزشي فلسفه‌ومنطق استان كرمانشاه 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درپاسخ نامه فوق لازم است نكاتي يادآوري شود:

1-جاي بسي تاسف است كه بسياري از طرح‌ها وبرنامه هاي آموزشي كه جهت بهبود كيفيت آموزش پيشنهاد مي‌شوند قبل‌از اجرا قرباني كمبود بودجه و اعتبار مي‌شوند.

2-آدرس وبلاگ گروه‌فلسفه‌ومنطق شهرستان پاوه طي نامه‌اي در بهمن ماه 84 به سازمان ارسال شده ،كه اعلام آن ازجانب سازمان به آينده موكول شده است در حاليكه سال تحصيلي جاري به آخررسيده است.

3-ارتباط حضوري با گروه فلسفه‌ومنطق استان به دليل همزماني برنامه كاري امكان‌پذير نيست.هماهنگ وفراهم كردن اين‌گونه ارتباطات به عهده سازمان است.       سرگروه فلسفه‌ومنطق شهرستان پاوه-ارديبهشت۸۵ 

 |+| نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 11:12  توسط گروه آموزشی فلسفه و منطق  | 

ازآن جايي كه نقش گروههاي آموزشي كيفيت بخشي بر روند آموزش مي باشد،لازم است كه مسؤلين اين ا‌ مر توجه لازم را در اين زمينه بعمل آورند.اين نوشته نقدي است بر عملكرد گروه فلسفه ومنطق استان كه اميد است مورد توجه قرار گيرد. مهم ترين انتقادي كه بر اين گروه وارد است اين است كه اين گروه در طول سال جاري صرفا مجري محض بخشنامه‌هايي بوده است كه از دبيرخانه كشوري ارسال شده است ومتاسفانه هيچ طرح وپيشنهادي ارائه نشده است.ودريغ از يك گردهمايي كه گروههاي استان بتوانند جهت تعامل و ارتباط هر چه‌بهترگرد هم آيند.نكته ديگر اينكه عملكرد گروههاي ساير مراكز در سطح استان متاسفانه منعكس نشده است.به عنوان مثال گروه فلسفه شهرستان پاوه ضمن ارسال مقالات متعدد اقدام به طراحي وبلاگ آموزشي كرد،تا زمينه مناسبي جهت ارتباط هرچه بيشتر همكاران در سطح استان باشد ،كه متاسفانه نه تنها مورد بي توجهي قرار گرفت،بلكه آدرس آن از طرف سازمان به ساير شهرستان ها اعلام نشده است.موضوع ديگركه لازم به يادآوري است اين است كه نتيجه مسابقات كتابخواني دبيران اين گروه باگذشت حدود دوماه هنوز اعلام نشده است.انتقاد ديگر اينكه سولات خرداد84درس فلسفه پيش‌دانشگاهي كه موردبررسي قرار گرفته است.بازخورد نشده اند وفقط امتيازماخوذه ارسال شده است ،درحاليكه انتظار مي رفت كه ضمن بازخورد سوالات هرمنطقه نمونه اي از سوالات برگزيده جهت اطلاع هرچه بيشتر ارسال مي شد. نكته ديگركه قابل يادآوري است اين است كه جاي بازديدازمناطق خالي بود.اين نوشتارگوشه اي از گله هاو انتقادات دوستانه بود كه اميد است بدون پاسخ نماند. باتشكرواحترام-بهمن عزيزي سرگروه آموزشي فلسفه و منطق شهرستان پاوه-فروردين85

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 30 فروردین1385ساعت 7:24  توسط گروه آموزشی فلسفه و منطق  | 

قابل توجه خوانندگان عزيز:

اين وبلاگ در نظر دارد درمورد موضوع خاستگاه فلسفه اسلامي نظرسنجي كند لذا از صاحب نظران و خوانندگان محترم درخواست مي شود كه ديدگاه خود را در اين زمينه در قسمت «نظربدهيد» مطرح كرده تادر صفحه وبلاگ نمايش داده شود.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه 17 اسفند1384ساعت 22:30  توسط گروه آموزشی فلسفه و منطق  | 

                                                                                         

                                  

                               جملاتي چند از فلاسفه جهان(1)

 

آزادي

-افراط در آزادي در بين افراد يا در كشور به بردگي مي‌انجامد و شديدترين نوع استبداد از افراطي‌ترين نوع آزادي پديد مي‌آيد،وقتي آزادي افسارگسيخته شود استبداد نزديك مي‌شود.            سقراط                                                        

-آزادي تلاش خردمندانه‌ي آدمي از جستجوي علت حادثه هاست.

                                                                                          هربرت‌ماركوزه

اخلاق

-دشمنان خود را با اخلاق نيكو رام سازيد و نپسنديد كه در ساعات ذلت تني چند از خفت وخواري شما خوشحال گردند.                                                سقراط

-چنان باش كه بتواني به هركس بگويي«مثل من رفتار كن».                     كانت

-در طبيعت‌‌و‌اخلاق‌انساني هيچ ضعف و انحرافي نيست كه با تعليم مناسب اصلاح نشود.                                                                                               بيكن

عقل

-خردمندآنچه‌را مي‌داند نمي‌گويدو آنچه‌را كه بگويد مي‌داند.                     ارسطو

-از استادم پرسيدم از مردمان كه عاقل‌تر است؟گفت:آن‌كس كه كم گويدو بيش بشنود و بسيار داند.                                                               بزرگمهر حكيم

دانايي و ناداني

-به‌دنيا‌نيامدن بهتر از تعليم نيافتن و نادان ماندن است زيرا جهالت ريشه‌ي همه‌ي‌بدبختي‌هاست .                                                                    افلاطون

-هركس عادت كند بدون دليل هرسخني را باوركند از صورت‌انساني خارج‌است.                                                                              ابوعلي‌سينا 

-گرفتاري دنيا در اين است كه نادان از كار خود اطمينان دارد و دانا از كار خود مطمئن نيست.                                                        برتراند راسل                                                                                                                                                                                                                                                   

                                   

                                        

 

 

                                        

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 19:17  توسط گروه آموزشی فلسفه و منطق  | 
 
  بالا